- برای اولین سئوال می خواهم از نحوه آشناییتان با شهید دوران بپرسم؟ چطور با ایشان آشنا شدید و در نهایت ازدواج کردید؟
من نرگس خاتون دلیری فرد هستم، همسر شهید عباس دوران، نحوه آشنایی من با شهید بزرگوار عباس دوران کاملاً سنتی بود، خانواده من در همسایگی خانواده ایشان زندگی میکردند و در 22 تیر 1358 عقد و در همان سال ازدواج کردیم؛ و بعد از مدت کوتاهی همراه با ایشان به پایگاه بوشهر نقلمکان کردیم و در همان جا زندگی مشترکمان آغاز شد. چیزی حدود 2 سال اندی که شهید دوران به شهادت رسیدند.
از سکونت در بوشهر و آغاز جنگ برایمان بگویید:
من هر زمان یاد زندگیمان در پایگاه بوشهر میافتم از آن به عنوان دوران طلایی زندگیام یاد میکنم. جایی که آن را جزیره خوشبختی مینامم. تقریباً یک سال قبل از شروع جنگ با خاطرات بسیار شیرینی سپری شد. همه چیز آرام بود، مرد خانه من صبحها به گردان میرفت و به شبها به خانه بر میگشت. اما یک سال بعد از آن و با شروع جنگ وضعیت کمی دشوار شد، به واقع برای همه ما که در جنگ ناخواستهای قرارگرفته بودیم و باید از کشور و خاکمان در برابر تجاوز دفاع میکردیم. من دیگر کم تر شهید دوران را میدیدم، ایشان درگیر مأموریتهای متعدد شدند و کم تر میتوانستیم او را در خانه ببینیم. آبان سال 60 هم امیر رضا تنها فرزندم به دنیا آمدند که نام او را هم خود شهید انتخاب کرد.
یعنی دقیقا در بحبوحه جنگ امیر رضا متولد شد؟
بله دوران بارداری من دقیقا در زمان جنگ بود و البته این موضوع برای همسرم بسیار خوشایند و لدت بخش بود، خیلی به فرزند پسر علاقه داشت. 13 آبان سال 60 وقتی امیر به دنیا آمد و شهید دوران متوجه شد که فرزندش پسر است و هر دو هم سالم هستیم در پوست خودش نمیگنجید. من هم خیلی از این بابت خوشحال بودم. چون همیشه میگفت که میخواهم دو پسر داشته باشم و خداوند به او اولین فرزند پسر را داده بود. عشق و علاقه او در همین دوران کوتاهی که با ما بود وصف نشدنی است، همیشه مینشست و با امیر صحبت میکرد. من گاهی اوقات با شوخی و مزاح میگفتم که «مگه این بچه می فهمه تو چی می گی؟» و عباس همین طور به من نگاه میکرد و میخندید. واقعاً هنوز هم بعد از گذشت این همه سال آن لبخند رضایت و آن شور شعف را نمیتوانم فراموش کنم. شوری که در تمام زندگی ما تا لحظه آخر موج میزد.
چطور شهید دوران علی رغم این میزان از علاقه به خانواده و فرزند، هیچگاه از موضوع جنگ غافل نمی شد؟
این موضوعی است که من هنوز نمیتوانم به آن پاسخ بدهم، چون جواب آن خیلی بزرگ است. من همیشه با دیدن شور و هیجان او و امید وافرش به زندگی احساس آرامش عمیقی میکردم، اما او مرد نبرد و جنگ بود، او مردی بود که نمیتوانست بپذیرد متجاوزین به خاک ما تعرض کنند. مدتی که در همدان بودیم، وقتی میخواستند او را به تهران متنقل کنند ناراحت و بیقرار بود. میگفت «من نمی توانم پشت میز بنشینم در حالی که اینجا همه به من احتیاج دارند». میدانست که نقشش به عنوان خلبان بسیار بااهمیت است و اگر بخواهد برود جایش خالی میماند. ایشان در واقع زندگی خود را وقف مبارزه و دفاع کردند. همان موقع هم میگفتند که هیچ خلبانی به اندازه شهید دوران پرواز برونمرزی نداشته، تقریباً 120 پرواز، این اتفاق حتی در جنگ هفت ساله ویتنام هم نیفتاده است. من فکر میکنم حس وطنپرستی در ایشان بسیار عمیق بود، گاهی اوقات که درباره جنگ صحبت میشد این احساس را کاملاً میشد لمس کرد. میگفت اگر هر کس بگوید من نمی روم، پس قرار است چه کسی در برابر دشمن بایستاد، چه کسی می خواد از وطن و اسلام و قرآن و ناموس ما دفاع کند؟ من فکر میکنم که شهید دوران بیشتر از آن مدت کوتاهی که با وی زندگی کردم، بعد از شهادتش بود که او را شناختم. من عقیده دارم احساس وظیفه برای او بزرگترین ارزش زندگیاش بود و همه چیز هم بدان ختم میشد.
از آن روزهای قبل از شهادت شهید دوران چه به خاطر دارید؟ چه موضوعاتی برای شما پر رنگ تر و عمیق تر باقی مانده است؟
روز پایانی برای من همیشه احساس ویژهای دارد. ما در پایگاه نوژه بودیم،عباس هم چند روزی مأموریت بود و بعد از آنکه به خانه آمد مأموریت جدید به او محول شد. در خانه روال همه چیز عادی بود، نه اضطرابی در ایشان دیدم نه چیز غیرعادی که بخواهد باعث دل شوره من بشود. شام خوردیم و خوابیدیم و صبح زود بیدار شدیم برای رفتن ایشان به مأموریت، بچه را از اتاقش برای من آورد و گفت شیرش بدهم، پرسیدم ظهر بر می گردی؟ گفتند بله. و رفتند. چند ساعتی که گذشت یکی از همکاران ایشان که از قضا نسبت فامیلی هم با ما داشت، در خانه ما را زد و من تعجب کردم که چرا او اینجا آمده، خلاصه آرامآرام من را متوجه کرد که هواپیمای شهید دوران مورد اصابت قرارگرفته و او اسیر شده است. من همین طور نشستم و شروع به گریه کردم. و چند روز بعد هم متوجه شدم که ایشان با آن رشادتی که همه میدانند به شهادت رسیدهاند و با انجام آن کار بزرگ و از بین بردن ساختمان اجلاس سران غیر متعهد چه اتفاق بزرگی را رقم زدهاند.
چه احساس از اینکه همسر شهید دوران هستید، دارید؟
بدون هیچگونه اغراق و غلوی باید بگویم که بزرگترین افتخار من همسر شهید دوران بودن است. این از الطاف خداوند است که مرا وارد زندگی چنین مرد شریف، بزرگ، شجاع و وطنپرستی کرده که با وجود علاقه و عشق به زندگی، مسئولیت انسانی و ارزشهای والا برایش مهمتر بوده است. همان طور که گفتم بعد از شهادت ایشان تازه با شخصیت والای این شهید بزرگوار آشنا شدم و فهمیدم که تا چه میزان روح بزرگی داشت. آرامش و متانت ایشان هنوز برایم آرامبخش است. هنوز وقتی دلم از چیزی یا کسی میگیرد با ایشان حرف میزنم و میدانم که روح این شهید بزرگوار هر لحظه در زندگی من و فرزندم بوده، ما را در تمام سختیها یاری رسانده و خواهد رساند.
انتهای پیام